حالا در همین حوالی
نزدیک صبح
وقتی آرام آرام
در لابه لای نسیم صبح می پیچی
و
گم میشوم در عطر حضور تو
از زیر دستهای من
میچکی لابه لای برگه هایی سپید
و شعر میشوی
شعری سپید
شبیه لحظه های برفی
.
.
.
تنها برای تو مینویسم بانوی برفی
1390/10/3
غروب میشود گاهی
و چشمهای منتظر در ازدحام شلوغ
بی فروغ میشود گاهی
تمام راهها بن بست و راهی نیست
مسیر رسیدن شلوغ میشود گاهی
پر از صدای نفس های تو میشوم هرروز
چه دور میشود صدای تو از لحظه های من گاهی
و چشمهای منتظر در ازدحام شلوغ
چه بی فروغ میشود
گاهی
.
.
.
تنها برای تو مینویسم بانوی برفی
1390/10/28
میان لحظه های من دمیده ای
بو می کشم هنوز
لحظه ی آمدنت را
زودتر بیا بانوی برفی من
برف هم که می آید
حالا نوبت آمدن توست
حالا که برای همیشه لحظه های من برفی است
بیا که لحظه بودنت را جشن بگیریم
بیا که متولد شوم
در همین لحظه
5آذر
.
.
.
تنها برای تو می نویسم
بانوی برفی من
5آذر 1390
خیره میشوی
و من
دور میشوم
از
لحظه های بی تو
لحظه ای که هستی
لابه لای دقایقی که
تنها نیستی
و دوباره
آرام میدوی
لابه لای دستهای من
نگاه کن
نام تو
از ریشه های شعر من روییده
نگاه کن
دستهایم
شبیه لحظه های سرودن نام تو شده اند
بانوی برفی
تنها برای تو می نویسم
تنها برای تو
خیس خیس
و تو انگار
از انتهای راه میرسی
بارانی
خیس خیس
و یک لبخند مهمان میکنی مرا
در انتهای باران
بارانی ام
و پاییز
فصلی دوباره است
روبروی شیشه ها تصویرم آب میشود
و شبیه خوابهای من
از امتداد باران
دستهای تو پیدا میشوند
بانوی برفی
.
.
.
تنها برای تو مینویسم بانوی برفی 90/8/14
این حرف ناتمام
از دستهای من جاری شده
و در چشمهای تو آرام میگیرد
بانوی برفی
وقتی که لبخند میزنی
انگار
شعری دوباره می شوم
نگاه کن....
از دستهای سردم جاری شده ام
و در چشمهای تو
آرام
آرام گرفته ام
.
.
.
لحظه ای بیا
آرام بگیر
و برایم شعر بخوان
بگذار
خط به خط ترانه هایم را از زبان تو بشنوم
وقتی که جاری شدند از دستهای من
و آرام گرفتند در چشمهای تو..................
.
.
.
تنها برای تو مینویسم
بانوی برفی
90/7/15
که لبخند تو
آرزویی دست نیافتنی تر است
بخند
به آسمان
به زمین
و..............
شاید در آن لحظه لایق ترین
به لبخند تو باشند........................
برای من شعری بخوان
لحظه ها را سبز تر کن
بیا
بگذریم
از نسیم
از لحظه ها
از امتداد تکرارها
بیا
.
.
.
برای تو مینویسم بانوی برفی 90/6/16
لحظه ای هست که می آیی
لابه لای صفحه های تقویم
دور خودم خط می کشم
اینجا تو آمدی
اینجا تو آمدی
اینجا تو آمدی
اینجا تو آمدی
اینجا تو آمدی
اینجا تو آمدی
.
.
.
برای تو مینویسم
بانوی برفی
90/5/18
انگار چشم تو
مهتاب میشود
میخندی و هنوز
در لابه لای گیسوان تو شب آب میشود
چشمان تو شبیه آخرین ایثار نور
آفتاب میشود
آفتاب میشود
حالا که بیداری من شبیه خوابهای دیروزند
میتوان باور کرد
از رد دستانت لابه لای تمام لحظه ها
یعنی تو اینجایی!
پشت پلکهای من
وقتی با یک لبخند
مرا تا بی نهایت میبری
یعنی تو اینجایی!
حالا تو اینجایی..................
ساکن شده ام
و نقش میزنم
نوشته هایی را
که شبیه خوابهای تو میشوند
نزدیک صبح................
حوا شدی
چشمهای آسمانم تورا دیدند
وقتی
که نگاه می کردی
لحظه ها را سپید کن
بانوی سپید پوش من
.
.
.
امضای تمام دلنوشته های من
میدانم که مرا می خوانی
میان مه
میان غبار
میان برفهای سپید
به زندگی من خوش امدی..............................
در ابتدای بهار
کنار اخرین سکوت سرد زمستان
برایت
میسرایم
لحظه ای سبز شو
و به بی کران آبی بیندش
آسمان
در چشمهای تو پنهان است
کمی بخند
و بهار را
به خانه بیاور
.
.
.
امضای تمام نوشته هایم:دل نوشته های محسن
نامه رسان نامه هایم را برای بانوی برفی بخوان!
۴/۱/۱۳۹۰
بانوی برف
یلدای چشمهای تو
درانتهای پاییز
در کوچه های رنگ رنگ
در وجود من
تو ضرب میشوی
و در نهایت شبهای ناتمام
یلدای ناتمام
چشمهای تو
تعبیر میشود
یلدا
همین لحظه لبخند تو
یلدا
امتداد لحظه های توست
بانوی برف
می بینی!
شعرهای من هم شبیه چشمهای تو شده
بی انتها
بی انتها
بی انتها
رها
رها
رها

.
.
.
امضای تمام نوشته هایم:دل نوشته های محسن
نامه رسان نامه هایم را برای بانوی برفی بخوان!
یلدای ۸۹
1389/۹/۳۰
۲پنجره میان چشمهایت
وقتی که دستهایم ستاره میچیند
از آسمان
نگاهت!
لحظه دیدار بیا
از راههای دور........
و جاده ها
تمام پنجره ها را به من بسپار
لحظه چیدن ستاره
و
لبخند بزن
از میان ۲ پنجره
که دستهایت ترانه میسازند
و مینویسم
لابه لای تمام سپیدیها
وقتی به پنجره های دیدار سلام میکنم.......................................

.
.
.
امضای تمام نوشته هایم:دل نوشته های محسن
نامه رسان نامه هایم را برای بانوی برفی بخوان!
1389/۹/۲۱
و شب شبیه ضربان بودنت شعله میکشد
میان همین لحظه ها
میان لحظه هایی که نیستی
میان صدای جیر جیرکها
و همین هوای سرد مرطوب
دستهایت کجاست؟
دستهایت مامن آرامش است
در لابه لای این شب بی باران
تو تجسم بارانی
نگاه کن
آسمانم ابری است
انگار تو در راه هستی...............
.
.
.
امضای تمام نوشته هایم:دل نوشته های محسن
نامه رسان نامه هایم را برای بانوی برفی بخوان!
1389/8/8
در انتهای شب
در چشمهای من
آرام میشوی
من در نگاه تو
آواره میشوم
از دستهای تو
مهتاب میچکد
از تیرگی شب
وقتی رها شدیم
صبح از نگاه تو
آفتاب میشود
.
.
.
امضای تمام نوشته هایم:دل نوشته های محسن
نامه رسان نامه هایم را برای بانوی برفی بخوان!
1389/8/7
دیوارهای سنگی
این راه های ناتمام
در حال بی تو بودنم
من شعر میشوم هنوز
وقتی که خالی از توام
در خلوتی که ناگزیر
زندان بی تو بودنم
اینجا که سهم من شده
تنهایی عجیب و غم
من ضرب میشوم در این
زندان بی تو بودنم
.
.
.
امضای تمام نوشته هایم:دل نوشته های محسن
نامه رسان نامه هایم را برای بانوی برفی بخوان!
1389/8/6


